تبليغاتX
از پشت شيشه... از پشت باران... 




زاینده رود و گامهای من...

  • نویسنده:هادی زیلابی
  • تاریخ:دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391
  • عنوان موضوع:
سلام

چقدر لذت بخشه زیر نم نم قطره های بارون از سی وسه پل قدم بزنی تا خواجو......

با یه غزل مهمون دنیای مجازی شمام...

 

 

وقتی تویی که با تو یک خیابان کافی نیست

تا صبح پرسه در کنار باران کافی نیست

 

خاتون هفت شهر عشق، با یک بهانه شاعر شو

یکصد غزل و مثنوی پنهان کافی نیست

 

"حوا" شدی ومن هنوز "آدم"، که باور کنی

از باغ سیب راندنم که "شیطان" کافی نیست

    *************

زاینده رود می رود و عاشق نمیخوانمش

از دیده ی تو... رفتن تا بیابان کافی نیست

 

بیدار شد سپیده... صبح تکرار اندوهم است

اندوه من ببار... این آسمان کافی نیست

 

پر می زنم اگرچه پرواز رسم گنجشکهاست

وقتی برای با تو بودنم جهان کافی نیست....

 

 

پ ن۱: خط فقر جایی میان بود و نبود توست، جايي ميان دار و ندار من....

پ ن۲:امروز ناخودآگاه یاد عزیزی افتادم که نمونه راستین "صداقت" بود،

(رایا رادمنش)

.......... هر کجا هست خداوندش نگهدارد


نظرات:



و باز هم من ماندم و زاينده رود...

یکروز می آیی و میبینی که در آستانه ایستاده است

مردی که کودک بود و هنوز هم کودکانه ایستاده است

 

آن یار بازیگوش برجامانده از روزهای خوب پرفانوس

کوچکتر از دیروز در چارچوب، عاشقانه ایستاده است

 

مانند شبهایی که لبریز از شعرهای بی بهانه... با لبخند

حالا غزل در دست دارد و باز بی بهانه ایستاده است

 

.

.

.

هرچند اینجا هیچکس دستی برایم دوباره تکان نداد

هنوز خیابان با تکرار خاموش خانه ایستاده است

 

یکروز می آیی و میبینی که در آستانه ایستاده است

سالها بعد در همينجا... عشق جاودانه ایستاده است

 

 


نظرات:



زاینده رود عاشق چشمهای توست...

  • نویسنده:هادی زیلابی
  • تاریخ:دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390
  • عنوان موضوع:

سلام به تو

و به روزهایی که باز نخواهد گشت...

 

 بازهم به خواب دیدم تورا و صدایی که،

برده است خواب مرا هنوز به جايي كه،

 

هيچكس براي شاعرِ، نه... غزل نميگفت

و حتي خودم...، مگر كوچه با ردپايي كه،

 

هزار بار ورق خورد تا خودم... تا تو

تا نگاه خيس و باران رنگ خدايي كه،

 

از تمام گيسوانش ستاره و فانوس

ميريخت روي شرجي ترين هوايي كه،

 

لبريز نبود از عشق....."حس غريبيست"

گم شوي ميان آغوش ناآشنايي كه...

---------------------

 

خواب باز هم شكست،وقت نحس بيداريست

چشمهاي عاشقت كشيده ام به جايي كه،

 

هيچكس براي شاعر، نه... غزل نميگفت

وحتي خودم...، مگر كوچه با ردپايي كه،

 

هزار بار ورق خورد تا خودم... تا تو.......

 رسیدن چیزی را درست نمیکند،

وقتي قرار نيست پابه پايم بيايي..........

 


نظرات:



  • نویسنده:هادی زیلابی
  • تاریخ:دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390
  • عنوان موضوع:

چکه ها

 

 

بوی ستاره میدهی در شبهایم،

میخواهم برایت دلتنگ باشم... بی اجازه ی خویش...

.

.

.

.

چه سخت است دلتنگ قاصدک بودن

در کوچه ای که هیچ بادی نمیوزد...

.

.

.

.

نگذار دیگران نام تورا بدانند،

همین زلال بیکران چشمانت، برای پچ پچ هزار ساله ی آنان کافیست...


نظرات:



  • نویسنده:هادی زیلابی
  • تاریخ:چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390
  • عنوان موضوع:

تو با غزل به خدا میرسی...خدا با تو...

کدامتان به غزل میرسید؟؟؟ خدا؟ یا تو؟

 

کنار سی وسه پل گیر... برنمیگردی؟

هنوز فاصله ای نیست بین من تا تو...

سلام

بهانه ای برای نوشتن مجبورم کرد دوباره شاعر شوم

بی هیچ بهانه ای تقدیم میکنم به ......... و دستهای مهربانش...

به زودی با غزل بانو...


نظرات:



اخرین مطالب